تبليغاتX
مرا سفر به کجا می برد ؟
کسی نبود به ما بگوید :
هی ! عمــو!
زندگی همین است....!
+ نوشته شده در سه شنبه 1391/02/26ساعت 23:43 توسط ندا |

ای استوانه ی استوار کسی که هیچ استوانه ی استواری ندارد.

ای پشتوانه ی کسی که هیچ پشتوانه ای ندارد.

ای نگهبان کسی که هیچ نگهبانی ندارد.ا

ای فریادرس کسی که هیچ فریادرسی ندارد.

ای مایه ی فخر کسی که هیچ مایه ی فخری ندارد.

ای ارجمندی کسی که هیچ ارجمندی ای ندارد.

ای یاریگر کسی که هیچ یاریگری ندارد.

ای همدم کسی که هیچ همدمی ندارد.

ای زنهار کسی که هیچ زنهاری ندارد.

 

 

ای آنکه پاسخگویی بدان کس که بخواندت.

دوستداری بدان کس که فرمانت برد.

نزدیکی بدان کس که دوستت بدارد.

بخشنده ای بدان کس که امیدت بندد.

بردباری بدان کس که سرکشی ات کند.

ای که با همه ی بزرگی ات مهربانی.ای که در احسانت دیرینه ای.ای آنکه نیک آگاهی بدان کس که تو را بخواهد

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 22:42 توسط ندا |

بعضی چیزها دارد کپک می زند

دیر بجنبی

بویش بلند می شود!

 

موقعیت و مسئولیتت خطیر است با اویی که ...

با اویی که ...

 

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را

پس کی به آن دریای آبی رنگ می خوانند؟!

 

چه وقتها که دوا بیماری می آفریند و درد نقش درمان می پذیرد

 

حق رفیقت را ضایع مکن به اعتبار رفاقتی که میانتان بوده و هست

چرا که بعد از پایمالی حقوق رفاقتی بر جای نمی ماند!

امام علی (ع)

 

 خودم، دوستانم، زندگی ام ،روزهای سخت زندگی ام،آخرش،چیزهای کپکی! دنیا،وفا،غم...

 

می تراود مهتاب

می دخشد شبتاب

بر در دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

...

خسته ام دوباره!

+ نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت 10:59 توسط ندا |

بعد از مدتها رفیق مو قرمز شاد شیطون دل پاک کوچولوی دوران راهنمایی ام زنگ زد!

دلم برایش تنگ شده بود

اولش چند ثانیه ای با هم فقط جیغ زدیم!

جیغ زدم و فارغ از این سالهای غمناک خاکستری خاطرات راهنمایی را مرور کردم!

خاطراتی که حالا با ندای امروزی زمین تا آسمان فاصله دارد

با ندای عاقل شده بزرگ شده ساکت و آروم و غمزده شده

با ندا ای که با دنیا و آدمهایش دست به یقه شده و سخت جنگیده

با ندای محطاطی که تواناییه گفتن دلم برایت تنگ است را گاهی ندارد چون به هزار اما و اگر و بعد و قبل و پس و پیشش فکر می کند!

با ندای کم حرف یا بهتر بگویم بی کلام این روزهااااا

بهترین دوران زندگی ام راهنمایی بود

البته با فاکتورگیری از بعضی قسمتهایش!

من،ندا،فروغ و گاها بهار همه بچه بودیم حتی بچه تر از بچه!

به همه چیز می خندیدیم از جدیترین چیزها جوک می ساختیم و بلند بلند می خندیدیم

کفر معاون ها و مدیر و معلم ها را در آورده بودیم!

برای خودمان خوش بودیم فارغ از این دنیا و آن دنیا

خداییش چیزی به دل نداشتیم 

حالا من تقریبا ندای آن سالها را نمی شناسم فقط گاها حسرتش را می خورم

اما فروغ مو قرمز آن سالها با فروغی که امروز زنگ زد هیچ فرقی نکرده !خود خودش هست

با همان خنده های بلند و همان شوخی ها و همان بچگی

 

امروز با زنگش ۴۰ دقیقه ای از دنیای این سه چهار ساله ام جدا شدم و مثل خودش مثل قدیم خودم خندیدم !

 یعنی اگر سال دیگه فروغ بیاید دانشکده ی خودمان می توانیم با هم برگردیم به قدیم؟

یعنی می تواند مرا از این دنیا بکند و با خودش ببرد به دنیای قدیم؟تواناییش را دارد؟!

می توانیم دوباره دار و دسته یمان را بسازیم و فارغ از نمره انضباط و خانم رضاییان دانشکده را مثل مدرسه زیر و رو کنیم ؟

 

اما ندای امروز تریپش دوستانش رفت و آمدهایش حتی طرز حرف زدنش تلفن هایش کل زندگیش عوض شده !

چگونه می تواند برگردد به آن روزها؟!

وقتی به تلفن هایم با شکو و الف و ... فکر می کنم از خودم خنده ام می گیرد!

اما شکو و الف و ط و ه و س و بقیه اصلا خبری از ندای قدیم ندارند و ندای امروز را پذیرفته اند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/02/11ساعت 22:43 توسط ندا |

وقتی توی چیزهای امروزیه بی در و پیکر غرق می شوی!

همین کتاب های اریک فروم و سلینجر و همین فیلم های پوچی که ما جوونها رو آروم آروم از درون پوچ می کنه و همین عشق بازیگرهای ... شدن ها و همین ...

کافیه یک خطبه ی امام علی رو بخونی!

تو هر عمقی که باشی می کشدت بالا تا جایی که از خودت شرمنده می شوی!

حالا فهمیده ام من آدمی "جدی" هستم!

 

بنگر به جهان، بنگر به جهان، چه طرف بربستم؛ هیچ
وز حاصل عمر، وز حاصل عمر، چیست در دستم؛ هیچ
شمع طَرَبم، شمع طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ
من جام جم‌ام، من جام جم‌ام، ولی چو بشکستم، هیچ

افسوس که بی‌فایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده براُفتد نه تو مانی و نه من

از من اثری ز سعی ساقی مانده‌ست
وز زمزمه‌ی عطر اقاقی مانده‌ست
وز باده‌ی دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده است

بنگر به جهان، بنگر به جهان، چه طرف بربستم؛ هیچ
وز حاصل عمر، وز حاصل عمر، چیست در دستم؛ هیچ
شمع طَرَبم، شمع طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ
من جام جم‌ام، من جام جم‌ام، ولی چو بشکستم، هیچ
 

با صدای فوق العاده ی نامجو

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05ساعت 19:10 توسط ندا |

برای تو!

+ نوشته شده در شنبه 1391/01/19ساعت 20:44 توسط ندا |

آقا جون دلم گرفته

مثل آسمون پاییز

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/09ساعت 23:33 توسط ندا |

با چشم به هم زدنی مشهدمان تمام شد!

دوباره من ماندم و حرم و خاطره ها و انتظار مشهد بعدی!

من ماندم و شب های اتوبوس و سکوت و خستگی های غیر قابل تحمل

من ماندم و لحظه ی سال تحویل و گنبد طلا و صدای آقای انجوی که امسال انگار اصلا نمی شنیدم!

من ماندم و لواشک ها و پاستیل ها و جریان بستنی ایتالیایی که عاقبت نخوردم و سیب زمینی سرخ کرده و ...

من ماندم و حرص خوردن ها و فریادهای بی صدا و عصبی شدن های درونی و حزب اللهی بازی های بی معنی بچه ها و سنسورهایی که هی فعال می شدن و از درون ریز ریزم می کردن ! و سکوت و سکوت و سکوت

من ماندم و مهربانی ها و مهربانی ها و ...

مشهد،حرم، ورودی باب الجوادتان** آقا،دلم عـجـيـب گـرفـتـه بـرايـتـان

بگذریم...

آمده ام شیراز و حال و هوای عیدی و عید دیدنی و لباس های جنگول منگول و رنگارنگ و شیرینی های خوشکل و سفره های بانمک و ...

رفتم یک مانتویی خریدم جنگول منگول اما فقط دو ساعتی تونستم تحملش کنم ،گذاشتم تو پاکت جنگول منگولش تا فردا ببرم پسش بدهم

آخه یکی نیس بگه تو که مال این حرفا نیستی چرا می خری

وقتی مانتوی دو رنگ کرم ،مشکی که نصفش توری بود و کمربند بزرگ مشکیه براق روی کمرش می خورد رو می پوشیدم یاد عرب های شکم بزرگ و موزهای تا سقف چیده شده می افتادم ! چرا؟!

دوباره رفتم سراغ مانتوی نخودی با شال قهوه ای و جوراب نخودی! ساده ی ساده!

فقط با شیرینی ها و سفره های خانه ها سر ذوق میام!

بگذریم...

"خستگی را تو به خاطر مسپار که افق نزدیک است و خدایی بیدار که ..."

اول سالی روزی صد بار می خوانمش!

فک کن اول سال نویی و این شعره!

*

واژه واژه/
سطر سطر/
صفحه صفحه/
فصل فصل/
گیسوان من سفید می شوند/
همچنانکه سطر سطر/
صفحه های دفترم سیاه می شوند/
خواستی که با تمام حوصله/
تارهای روشن و سفید را/
رشته رشته بشمری/
گفتمت که دستهای مهربانی ات/
در ابتدای راه/
خسته می شوند/
گفتمت که راه دیگری/
انتخاب کن/
دفتر مرا ورق بزن/
نقطه نقطه/
حرف حرف/
واژه واژه/
سطر سطر/
شعرهای دفتر مرا/
مو به مو حساب کن!
 
*
 
امشب به کویت آمدم
دانم که در وا میکنی

رحمی به این خونین دله
رسوای رسوا می کنی

*

عیدتون مبارک ...


+ نوشته شده در یکشنبه 1391/01/06ساعت 1:44 توسط ندا |

کبوتر خوش به حالت

چه جایی می زنی پر ،خوش به حالت

دلم می خواست آقا مثل تو اینجا به من هم لانه می داد

خودش با دستان مهربانش به من هم دانه می داد

کبوتر دارم از تو یک سوالی!

کبوتر راستی جایی جز این صحن و سرا رفتی؟

اگر رفتی بگو که تا کجا رفتی

چه می دانی که دردم چیست

اصلا تا به حالا تو به عمرت کربلا رفتی؟

کبوتر از سر شب تا کنون در فکر آنجایم

اگر که جان ندادم چون که من هم پیش آقایم

تویی که لانه ات در عرش دنیاست

برو پیشش بگو گدایت سخت دل تنگ است

...

زائرم و دلم شده هوایی

هواییه یه گنبد طلایی

...

+ نوشته شده در شنبه 1390/12/20ساعت 23:39 توسط ندا |

پس کی آن بهار

می آید

تا

مرا

مثل گیلاسها

زیبا کند؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/18ساعت 11:10 توسط ندا |